آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

78.تلاش برای ایستادن

بیچاره شدم رسما! پله آشپزخونه رو گیر آوردی و د برو که رفتی:دی همش داری ازش بالا میری ... تازه نمیتونی که بری ... خیلی بانمک هی پات رو میاری بالا که بذاری رو پله و نمیشه ... تلاش بامزه ایه:*ُ بعضا هم دستت رو میگیری به دیوار که وایسی :* دستت رو هم که میگیریم با پاهای لرزون وایمیسی:* البته این وسط کم هم زمین نخوردیا:( دلم برات کبابه مامانم:*   ...
17 فروردين 1392

77.ورود به 11 ماهگی

دخترگلم امروز صبح ساعت 7:45 شما پات رو گذاشتی تو یازدهمین ماه زندگیت:* به خودت و خودم تبریک میگم:* صبح بابا مرتضی رفت بانک و ساعت 10 هم پیش دکتر پروند وقت داشتیم ... بخاطر سرماخوردگیت گفتیم قبل از رفتن به دکتر نشونت بدیم ... خلاصه بیدار که شدی وسایلت رو جمع کردم و لباس تنت کردم و گذاشتمت تو کالسکه و یا علی مدد:دی گفتم تا هرجا بشه! خیلی هم راه نرفتیم 15-20 دقیقه! پایینتر از خونه ی قبلی عمو ممد اینا ... رفتیم مطب دکتر و بهمون گفت حالت خوبه ولی یه سری دارو نوشتن برات که اگه خدای نکرده حالت بد شد بهت بدیم ... بقول دکتر تو کثیر السفری! و تو این عید که دیگه این کثرتش وحشتناک بود:)) دکتر گفت اگه تب کردی خدای نکرده یا سرفه هات شروع شد و 3 روز اد...
15 فروردين 1392

75. نحسی 13!

همین الساعه نحسی 13 ما رو گرفت! عمه فاطی و عمه طاهره فردا میخوان تلپ شن اینجا:( عمه فاطی رو مشکلی باهاش ندارم ولی متنفرممممممممممممممممم از عمه طاهره و خاندانش:( اه اصلا حوصله ندارم:(
12 فروردين 1392

74.ما از گرگان برگشتیم

شنبه ساعت 6 صبح سر اتوبان بابا مرتضی!!! با عمو شهروز و خاله لیلا قرار داشتیم ... سپهر بیدار بود و آمیتیس خواب ... منم بادی به غبغب انداختم که ببین بچه ی من خوابه و بچه ی اونا بیدار:دی بعد از دقایقی چند! برعکس شد و کلی به خودم فحش دادم:دی همشم تقصیر اشکان بود تا آمیتیس شروع کرد به وول خوردن و میشد با یه پستونک خوابوندش اشکان برگشت گفت سلام دایی! و آمیتیس هم کلا بیدار شد! خلاصه تا 8:30 بیدار بود! بدون هیچگونه ترافیکی رسیدیم گرگان ... فقط یه تیکه ی طولانی مه بود ... و گرگان هم بارونی! شانسه داریم ما؟ البته من هوای بارونی شمال رو دوست دارم ولی خوب برای بچه ها سرد بود ... ناهار خوردیم و بعدازظهر رفتیم ناهارخوران و جنگل النگدره ... خیلی خوشگل بو...
12 فروردين 1392

73.کلمات!

وقتی شیر میخوای با جدیت میگی مِ خیلی بامزه س ... وقتی خیلی گشنه ای میگی مِمِ :* هرچیزی میخوای میگی مَ :* همچنان بابات رو از همه بیشتر دوست داری ... از بالای سرت رد میشه و توجه نمیکنه بهت زمین و زمان رو بهم میدوزی:)  وقتی آماده ت میکنیم و میخوایم بریم بیرون ... تو این فاصله طبیعتا رو زمینی دیگه ... تا میبینی ما داریم آماده میشیم شروع میکنی به مَ مَ گفتن و گریه ی الکی کردن که بلندت کنیم:* اگر یکم هم طولانی بشه دیگه اشکهای همواره آماده میریزه پایین گوله گوله:* عاشققققققققققققققققققق دَدَ رفتنی ولی هنوز هیچی نمیگی بهش:دی فقط ذوق میکنی:)  بیرون که میریم حتی خیلی زیاد هم خوابت بیاد تا نزدیک مسیرمون بیداری بعد میخوابی:دی یعنی دی...
10 فروردين 1392

72.اولین گندکاری دخترک!

شمال که بودیم یه کاسه ی ماست وسط اتاق بود .... تا بیایم برش داریم رفتی سراغش! به مهسا گفتم برش دار و گفت بذار ببینم چیکار میکنه:) خلاصه که با دو دست رفتی تو کاسه! بعدشم دس دسی! خلاصه که همه جا رو کردی پر ماست:)) ما هم که بجای جمع کردن تو غش کرده بودیم از خنده:دی  ...
9 فروردين 1392

71.کارهای جدید!

پریشب مرتضی صدام کرد که بیا دخترت رو ببین :) تو خواب دمر شده بودی برای اولین بار! آخه از نوزادیت دمر که میذاشتیمت جیغ میزدی و برمیگردوندیمت:) خوب این اولین بار بود و چقدر هم بامزه دمر شده بودی:* چند روزی هست که وقتی خودت میخوابی و قل قل میخوری:دی بعدش خودت میتونی بشینی:* خیلی بانمک انقدر میچرخی و کارای مختلف میکنی تا بتونی بشینی:* شیشه تو که میذاریم دم دهنت کلیاتی وول میخوری شیشه به دهن! بعد ولش میکنی میری واسه خودت! بعد دوباره برمیگردی میخوری! کارای جدیدیه برات این کارا :* قربون پیشرفتهای روز به روزت برم مامانی:* پ.ن : چند روزیه غصه دارم ... یعنی از چهارشنبه سوری ... خاله مهسا و عمو قاسم دعواشون شده و این بار کار خیلی بیخ پیدا کرده:...
8 فروردين 1392

70.ما برگشتیم!

پریروز با خاله زری اینا رفتیم سمت محمودآباد ... باز هم کلی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم ... دیروز رفتیم همه ی ایران کتان و هرچی فروشگاه بود! رو گشتیم و دریا هم رفتیم یه سر و برگشتیم ... عصری هم راه افتادیم سمت تهران! به همین سادگی! هوا خوب نبود ... همه ش ابر بود و فقط لحظاتی چند! آفتاب رویت میشد ... باد هم  میومد ...  از پریروز که میشد 4 فروردین 4 دست و پا رفتن رو شروع کردی دخترکم:* اولین بار هم دنبال شست پای عمو مرتضی رفتی !!! تو چرا انقدر به پا علاقمندی مادر؟؟؟ آخه چه جذابیتی داره؟؟؟ کل اتاق رو دنبال پای عمو چهار دست و پا رفتی! از همون پریروز تف کردن رو یاد گرفتی:دی بقول منیژه تو ماشین بیکار بودی کار جدید یاد گرفتی:)) تا پستونک ...
6 فروردين 1392